شمس الدين حافظ

423

سفينه حافظ ( فارسى )

ياد باد آن كاو به قصد جان ما * عهد را بشكست و پيمان نيز هم خون ما آن نرگس مستانه ريخت * و آن سر زلف پريشان نيز هم عاشق از مفتى نترسد مى بيار * بلكه از يرغوى « 1 » ديوان نيز هم اعتمادى نيست بر كار جهان * بلكه بر گردون گردان نيز هم چون سرآمد دولت شبهاى وصل * بگذرد ايام هجران نيز هم محتسب داند كه حافظ مى خورد * و آصف ملك سليمان نيز هم « 2 » [ 1 ] [ 364 ما بىغمان مست دل از دست داده‌ايم ] 66 شماره مسلسل 520 ما بىغمان مست دل از دست داده‌ايم * همراز عشق و هم‌نفس جام باده‌ايم بر ما بسى كمان ملامت كشيده‌اند * تا كار خود ز ابروى جانان گشاده‌ايم اى گل تو دوش داغ صبوحى كشيده‌اى * ما آن شقايقيم كه با داغ زاده‌ايم پير مغان ز توبهء ما گر ملول شد * گو باده صاف كن كه بعد ز ايستاده‌ايم كار از تو مىرود مددى اى دليل راه * انصاف مىدهيم كه از ره فتاده‌ايم چون لاله مى مبين و قدح در ميان كار * اى داغ بين كه بر دل خونين نهاده‌ايم گفتى كه حافظ اين‌همه رنگ و خيال چيست * نقش غلط مخوان كه همان لوح ساده‌ايم [ 365 عمريست تا به راه غمت رو نهاده‌ايم ] 67 شماره مسلسل 521 عمريست تا به راه غمت رو نهاده‌ايم « 3 » * روى و رياى خلق به يك‌سو نهاده‌ايم هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ايم * هم دل بر آن دو سنبل هندو نهاده‌ايم

--> ( 1 ) يرغو يا « يارغو » بمعنى محاكمه و استنطاق است و سياست ( مغولى ) ( 2 ) غرض همان جلال الدين تورانشاه وزير شاه شجاع است . ( 3 ) در خلخالى اين مصرع چنين است : « ما پيش خاك راه تو صد رو نهاده‌ايم » [ 1 ] پاورقى غزل 65 در خلخالى بيت زير قبل از مقطع است و با سودى نيز اين غزل اختلافاتى دارد نقش خالش خون چشمم بارها * آشكارا ريخت پنهان نيز هم